تبليغاتX
سید هاشم هدایتی - هاوار از تولد تاجوانمرگی(1 و 2)

شنبه هفدهم فروردین 1387

هاوار از تولد تاجوانمرگی(1 و 2)

بسم الله الرحمن الرحيم

 

هاوار  از تولد تا جوانمرگي!(1)

روز 26 اسفند 86 فاكس آني ومحرمانه دبيرخانه هيئت نظارت برمطبوعات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي را دريافت كردم. متن كامل آن چنين بود:

" بسمه تعالي – جناب آقاي سيد هاشم هدايتي باسلام بدينوسيله به آگاهي مي رساند هيئت نظارت برمطبوعات در سي و سومين جلسه از يازدهمين دوره آن هيئت به تاريخ 20/12/1386 پروانه انتشار نشريه«هاوار» را به استناد تبصره ماده 11 قانون مطبوعات مصوب 22/12/1364 و اصلاحات بعدي آن لغو نمود. ضمن معطوف نمودن نظرجنابعالي به مفاد ماده آئين نامه اجرايي قانون مذكور مقتضي است از انتشار آن جلوگيري به عمل آوريد".

دقيقا دراسفند ماه 1383 بود كه نامه اي از مديركل مطبوعات آن وزارتخانه دريافت نمودم كه پروانه انتشار هاوار را با اين محتو برايم ارسال نمود:

"به موجب ماده 13 قانون مطبوعات مصوب 28/12/1364 مجلس شوراي اسلامي پروانه انتشار نشريه هاوار با روش خبري-تحليلي درزمينه مسائل اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي به زبان فارسي-كردي وترتيب انتشار دوهفته نامه درشهرستان هاي استان هاي كردستان، كرمانشاه، آذربايجانغربي وايلام به نام آقاي سيد هاشم هدايتي درتاريخ 20/11/1383 به شماره ثبت 18989/124 صادر مي گردد. اميد است با رعايت قانون مطبوعات درتحقق رسالت فرهنگي ومطبوعاتي خويش موفق وپيروز باشيد. مديركل مطبوعات داخلي"

خبر جوانمرگي هاوار– گرچه قابل پيش بيني بود – اما آنچنان ناگوار ودردناك بود كه براي چند ساعت ، تقريبا از فكر كردن وبحث با ديگران دورم كرد. وناخودآگاه پس از نماز ظهر قطرات اشك برگونه هايم باريد. پيش خود انديشه كردم آيا اگر اين خبر درمورد يكي از فرزندانم بود بيشتر از اين شوكه مي شدم؟ نمي دانم اما بسيار سخت برمن گذشت و هرچه برآن مي انديشم سخت تر مي شود. نه اينكه هاوار براي من وساير دوستان همفكر وهمكار منفعتي داشت!  خير. ما جز سختي ورنج سودي نبرديم اما خوشحال وخشنود بوديم كه "هاوار" پس از گذشت سه سال اينك فريادرسان دردهاي مردمان مظلوم وبي كسي است كه در استان كردستان جز هاوار ويك نشريه ماه نامه ، تريبوني براي ابراز نيازها ودردها ومشكلات شان ندارند. هاوار اينك فقط به هدايتي وتوفيقي و اسدبيگي و رفيعي وجلاي زاده ونصراللهي زاده وديگران تعلق نداشت . هاوار بخشي از هويت كردها شده بود. هاوار عضو بخش عمده اي از خانواده هاي كردستاني شده بود. و هاوار همانقدركه دل مردم را شاد مي كرد به همان اندازه دل ناشايستگان نشسته براريكه قدرت درمنطقه را مي لرزاند. هركلمه حقي كه هاوار برزبان جاري مي ساخت تير سوزناكي بود برقلب مردم ناباوراني كه كردها را فقط به عنوان ابزار براي حراست از مرزها مي پسندند. هاوار فرياد رسايي بود كه جز خداو مردم وحقيقت دل درگرو هيچ قدرتي نداشت و همين رويه ومنش هاوار بود كه  قدرت طلبان را نگران ساخته بود.

به هرحال هرچه بود وهرچه گذشت سرانجام «هاوار» كه در بيستم بهمن 83 متولد شده بود در26 اسفند 86 درسن 3 سال ويك ماهگي جوانمرگ شد. گرچه خواهم كوشيد از طرق قانوني براي احياي آن تلاش كنم اما درشرايط كنوني چندان اميدوار به موفقيت نيستم. با توجه به نگاه هاي متفاوت وگاه متضادي كه نسبت به هاوار وعملكرد آن وجود داشته ودامنه آن مرا از ضدانقلاب تا اجيرشده دولت تعريف كرده است و به تبع هاور را نيز ، نگاهي اجمالي خواهم انداخت به زندگينامه هاوار. ترديدي نيست ممكن است درمواردي به خطا بروم اما به گمانم بد نيست- وشايد حق من است-  حال كه اينهمه برداشت مختلف نسبت به دوهفته نامه هاوار وجود دارد مردم با برداشت صاحب امتياز ومديرمسئول آن هم آشنا شوند.

علاقه من به نوشتن بر مي گردد به سال 1355 درهنرستان سقز كه با دوست خوبم حميد شهبازي(بيزار ، شاعر نامداركرد) آشنا شدم. اولين نوشته ام متن ناپخته نمايشنامه اي بود تحت عنوان«بربادرفته ها» كه زندگي رقت بار يك معتاد را به تصوير كشيده بود وقرار بود نمايش آن توسط خودم وچهار نفر از همكلاسانم درهنرستان اجرا شود اما با اخراجم از مدرسه دربهمن ماه همان سال آن قضيه هم منتفي شد. بعدها گاهي منظومه اي فلكلوري مي نوشتم ودرحال وهواي نوجواني وجواني زمزمه هايي با خود داشتم كه هرگز ارزش چاپ نيافتند. درسال 1358 درجريان حاكميت مطلق گروه هاي مسلح برسنندج با همكاري برادر وهمفكر شهيدم سيد حميد محمدي- كه درخرداد1361 زماني كه شهردار ديواندره بود  هنگام بازديد از منبع آب آن شهر توسط افراد مسلح ترور وبه شهادت رسيد -  تحليلي نوشتيم درمورد نقش علماي ديني درنهضت اسلامي مردم ايران. در بهار 1360 درسقز درنشريه اي محلي غير رسمي به نام "پيام انقلاب" گاهي يادداشت كوتاهي مي نوشتم. اولين مكتوب چاپ شده ام خاطره گونه اي بود تحت عنوان «خاطره آن روزها» كه درروزنامه جمهوري اسلامي منتشرشد. بعدها نيز مقاله اي با عنوان«امام خميني وكردستان» كه درروزنامه كيهان چاپ شد. درسال1367 قبل از اينكه براي ادامه تحصيل راهي تهران شوم سلسله مقالاتي درمجله«اصحاب انقلاب» به چاپ رساندم. درتهران هم از سال 67تا71 درروزنامه هاي كيهان و اطلاعات چند يادداشت منتشرساختم. اينك قريب سه دهه است كه از اولين نوشته ام مي گذرد. دراين مدت بيش از دويست مقاله ويادداشت درنشريات مختلف به زبان هاي كردي وفارسي چاپ منتشر كرده ام. از جمع آوري ونظارت برچاپ مجموعه مقالات دوهمايش فرهنگي دراستان كردستان- كه خود مسئول برگزاري آن بودم-  نيزدو كتاب " كردستان وتوسعه فرهنگي" و " ريشه پاك" چاپ شد. يك كتاب تخصصي مديريت نيز با نام " كاربرد علم مديريت درتعاوني ها". كتاب " كردها ، دين ودموكراسي " نيز پس از دوسال ماندن درنوبت از سوي وزارت ارشاد اسلامي مجوز چاپ نگرفت. از سال 1381 نيز با راه اندازي سايت"ئاسوكورد"، كه كار مشترك با دكتر توفيقي بود وبخش فني آن را همشهري عزيزم مهندس صلاح الدين شهسواري بي چشمداشت مادي برعهده داشت، و وبلاگ  تخصصي" وتو ويژ" دراين عرصه فعاليت كرده ام. شايد همين علاقه مندي به نوشتن- والبته پيشتر از آن خواندن- بود كه باعث شد از سال ها پيش درآرزوي انتشار يك نشريه به سرببرم. سرانجام درسال 1378 رسما از هيئت نظارت برمطبوعات ، مجوز انتشار دوهفته نامه " داد" را درخواست نمودم. پس از سه سال نام " داد" رد شد.  اين بار " نام "ديار" را پيشنهاد كردم كه آن هم پذيرفته نشد و سرانجام  " هاوار" پيشنهاد شد. پس از پي گيري هاي مكرر طي پنج سال ! بلاخره دربهمن ماه سال 1383 مجوز " دوهفته نامه هاوار" با گرايش سياسي، اجتماعي، فرهنگي واقتصادي وبا روش خبري- تحليلي  صادرشد. حوزه توزيع هاوار استان هاي كردستان، كرمانشاه، آذربايجانغربي وايلام و قطع آن مجله اي تعيين شد.

قسمت دوم

زماني كه درسال 1378 مقدمات درخواست مجوز نشريه طي مي شد تعدادي از دوستان همفكر نظير محمد صديق خالق پناه، علي اشرافي، علي رضا اشرافي، سيد عباس احمدي وخالد گلباغي آمادگي خود را براي همكاري اعلام نمودند. براين اساس سازماندهي مشخصي نيز به عمل آمد. قرار شد نشريه داراي دوسرويس " بخش كردي وفارسي" باشد ودرحوزه هاي " انديشه، سياست، اقتصاد، فرهنگ، اجتماع، هنر وادبيات و ورزش" خبر وتحليل ارايه دهد. درآن شرايط درمسند مديريت اداره كل صنايع  استان كردستان بودم وبا شركت ها وافراد زيادي ارتباط داشتم. همين موقعيت مرا اميدوار مي كرد كه هاوار بتواند به اتكاي حمايت بخش غيردولتي به عنوان يك نشريه مستقل عمل كند. فضاي عمومي نيز فضاي مناسبي بود. انديشه اصلاح طلبي برقواي مقننه ومجريه حاكم بود. جامعه روزنامه گري ايران دروضعيت بسيار مطلوبي به سر مي برد. نهادهاي مدني به تدريج درحال شكل گيري بودند ومي شد اميدوار بود با ايجاد يك موسسه فرهنگي ، نه تنها دوهفته نامه بلكه يك روزنامه وماهنامه رانيز منتشر ساخت. دورنماي فكري من ودوستانم درآن دوران يك جريان فرهنگي قوي بود كه دريك پروسه 5 ساله تثبيت شود. متاسفانه سال ها به سرعت گذشت وهيئت نظارت دوران اصلاحات با وصف ادعاي زياد فرصت هاي مناسب را از ما گرفت . البته ناگفته نماند درآن دوران صدها نشريه درسراسر كشور مجوز گرفت اما بايد اذعان نمود كه سهم استان كردستان بسيار ناچيز بود. درهرحال پس از گذشت 5 سال مجوز هاوار صادرشد. صدور مجوز هاوار مصادف شد با زماني كه من درتهران به سر مي بردم. دريكي از شركت هاي وابسته به وزارت صنايع ومعادن شاغل بودم وضمنا درحال تنظيم رساله دكتراي خود بودم. طبيعي بود اين وضعيت براي انتشار هاوار ابدا مناسب نبود. اولا دراستان ساكن نبودم ثانيا دوستاني كه درسال 1378 آماده همكاري بودند – بعضا- فاقد چنين آمادگي بودند. برخي نيز تمايلشان كم شده بود. براساس ضوابط موجود، موظف بودم ظرف حداكثر چهار ماه اولين شماره هاوار را منتشرسازم. گزينه هاي متفاوتي سرراه بود: يك. هاوار به صورت يك نشريه حرفه اي چاپ شود كه حداقل نيازمند 10 تا12 ميليون تومان سرمايه اوليه براي تامين جا وتجهيزات و بكارگيري تمام وقت دو ياسه نفر خبرنگار تمام وقت بود. متاسفانه نه وضعيت مالي من و نه وجود اسپانسرهاي لازم چنين اجازه اي را مي داد. با افراد مختلفي نيز تماس گرفتم اما هزينه هاي كارفرهنگي دراين شرايط- كه شرايط اصلاح طلبان مطلوب نبود وجريان اقتدارگراي كشور به شدت قوت گرفته بود-  كار را به جايي رسانده بود افراد توانمند ومتمول تمايل چنداني به حمايت از كارهاي فرهنگي از جمله يك نشريه محلي نداشتند. عدم حضور خودم دراستان نيز امكان جذب آگهي وحمايت هاي متفرقه را منتفي كرده بود. گزينه دوم . واگذاري هاوار به برخي از تجار فرهنگي! بود كه پيشتر نيز درمورد نشرياتي نظير ئاسو  به انتشار نشريات محلي همت گمارده بودند. اين روش ابدا با ذوق وعلايق وباورهاي من سازگاري نداشت. گزينه سوم  اين بود كه با احزاب همفكر صحبت كنم وبا حمايت آنان يك نشريه حزبي منتشر كنم. با وصف نگاه مثبت دوستانم درسازمان مجاهدين انقلاب اسلامي ايران – كه خود عضويت شوراي مركزي ان را داشتم-  اين روش عملا مقدور نشد زيرا نه آن حزب از چنان توان مالي برخوردار بود كه هاوار را تحت پوشش قرار دهد ونه من تمايلي داشتم هاوار به ارگان يك حزب تبديل شود چرا كه درآن صورت نمي توانست به عنوان يك نشريه مستقل وارد خانواده هاي كردستاني شود ودر بهترين شرايط مي توانست با استقبال هواداران آن حزب مواجه شود. گزينه چهارم اين بود كه هاوار دست نخورده بماند وپس از مهلت مقرر مجوز آن باطل شود. واقعا شرايط سختي بود وتصميم گيري براي من بسيار دشوار مي نمود. تمام كساني كه مدعي همكاري بودند دربهترين شرايط شايد مي توانستند با يكصد هزار تومان يا بيشتر وكمتر ، هزينه يك شماره هاوار را تامين كنند. سراغ ندارم افراد مدعي خدمت به كرد وكردستان وفرهنگ كردي را كه تقاضاي حمايت نكرده باشم اما متاسفانه كسي زيربار كمك به هاوار نرفت. چرا؟ نمي دانم! اما از گوشه وكنار مي شنيدم كه گفته مي شد به خاطر اينكه مجوز به نام هدايتي است. وهدايتي از طرفداران جمهوري اسلامي بوده واين گناه نابخشودني است. جالب است بدانيد كساني اين سخنان را برزبان مي آوردند كه پس از پيروزي انقلاب ازناحيه كار براي جمهوري اسلامي ميلياردها تومان سرمايه به هم زده بودند ويا كساني كه اكنون هم سرسفره جمهوري اسلامي بوده وهستند. از سويي غير دولتي بودن را پزداده واز ديگر سو جيبشان از ريال هاي رانتي دولتي پرشده بود! در هرحال كاري نمي توانستم انجام دهم. همكاري من با جمهوري اسلامي معامله گرانه نبود. من زماني كه 18 ساله بودم با نام انقلاب وامام خميني ومبارزه براي عدالت و برابري آشنا شدم و به اميد برقراري عدالت ورفع تبعيض از كردها وسني ها و تحقق آزادي و برابري با تمام وجود درسنگر دفاع از آرمان هاي انقلاب ونظام نوپاي برخاسته از ان قرار گرفتم. خدا مي داند وعملكرد سه دهه مبارزه ام نشان مي دهد كه هرگز به طمع پول وسرمايه وخانه وشغل ومقام ومنصب وارد مبارزه نشدم. درآن سال هاي سخت بيش از ده بار وصيت نامه هايي نوشتم كه انتظار داشتم فردايش كشته شوم. من از جان وجسم وروح وآبرو وحيثيت انسانيم مايه گذاشتم براي عدالت. براي اينكه بتوانم بازبان مادريم بخوانم وبنويسم. براي اينكه بتوانم مانند يك انسان از كرامت و حقوق انساني برخوردارشوم. براي اينكه بتوانم آزادانه براساس اعتقادات مذهبي ام رفتار كنم. اما قضاياي كردستان – كه تحليل آن را به زمان ديگر وامي گذارم- مسير را تغيير داد. گرچه هرگز از گذشته ام نادم نبوده ونيستم و چرايي رفتارهايم را درقالب زمان ومكان خودشان تحليل مي كنم اما دلم از اين مي سوزد كه افرادي چون من جز خرج كردن آبرو حيثيت سهمي نبرديم شديم مزدور ودولتي وخائن به كرد اما كساني كه درمعاملات كلان ميلياردها تومان سود بدست اوردند ويا براي چنگ زدن به يك صندلي وكرسي بي ارزش چه ها كه نكردند، شدند خادم ملت كرد! اين درد را كجا بايد گفت وبه كي بايد گفت. كساني را مي شناختم كه سالانه صدها ميليون تومان به احزاب وجريان هاي سياسي ملي غير كرد كمك مالي مي كردند اما وقتي پاي ما واصلاح طلبان كرد به ميان آمد به اين جرم كه وابسته به احزاب ملي – غير كرد!_ هستيم بايكوت مي شديم. تا جايي كه بودند وهستند رفيقان گرمابه وميخانه غيركردها كه حتي حاضر نبودند براي هاوار مقاله بنويسند ويا مصاحبه كنند. كاش مي توانستم نام چنين انسان هايي را ببرم تابهتر براي مردم شناخته شوند اما....بگذريم سرانجام راه ميانه اي برگزيدم وگزينه پنجمي پيدا كردم كه از باطل شدن مجوز هاوار جلوگيري كند.  شماره اول دوهفته نامه هاوار را چاپ كردم. فقط با همكاري پسر عزي وارزشمندم حنظله – كه آن زمان فقط هفده سال داشت. تصميم گرفتم به سبك دوهفته نامه عصرما كه از سال 1373 به مدت ده سال به صورت سياه وسفيد، ساده، غير رنگي وغيرتجاري اما با مقالات وتحليل هاي مفيد وموثر منتشرشد وتوانست درعرصه سياسي كشور اثرگذار باشد. پيدا كردن مطلب درچنين شرايطي كه هاوار نه دفتري داشت ونه مكان معيني ونه كادر پي گير ، كار آساني نبود. اما بايد شروع مي كرديم. شروع كردم به تماس گرفتن با دوستان وهمفكران كرد و غير كرد. با معرفي اجمالي مطالب ومحتواي هاوار شماره يك در مورد رويكرد هاوار درآغاز راه نيز توضيح خواهم داد.

 

نوشته شده توسط هدايتي در 10:13 |  لینک ثابت   •